ღ زندگی شکلاتی ما ღ

تو زندگی فقط دوتا چیز احتیاج داری . یکی عشق ه و دیگری شکلات :دی

سی امین بسته شکلات

سلام به همگی! خوبین؟ مرسی من و شوشو هم خوبیم و خوشالیم که بعد از دو هفته به هم رسیدیم http://www.thesmilies.com/love/00800000.gif

تا ازدواج نکنین نمیدونین من چی میگیم ... خیلی سخته از شوهر یا عشق ت جدا باشی خجالت

دو روز پیش با مامان و بابا و خواهر ها و داداشی موندیم و بعدش راه افتادیم ساعت ١ و نیم ظهر طرف شهرمون و مسافرت مون قرار بود ١٣ ساعته بشه ولی شد ١۵-١۶ ساعته (با ماشین) چون که اولش کاملا اشتباه داشتیم میرفتیم http://www.pic4ever.com/images/90.gif

بعد که رسیدیم خونه بالاخره ... ساعت ٧ صبح بود و رفتیم مستقیم خوابیدیم ! بعدش ساعت یک شوشو بیدار شد و رفت سر کار و منم نشستم کارای خاله زنکی انجام دادم هه هه http://www.kolobok.us/smiles/artists/phil/phil_21.gif  و این شمع (+) رو روشن کرده بودم . خونه بوی "بلو بری" و شکلات گرفته بود


خیلی تمیز کاری نکردم آخه شوشو گفت میخواد دو نفره انجام بدیم نیشخند

این عکس پرده ی حمام هست که خریدم (+) خودم که هنوز دیدمش پسندیدم ! با مامانم و شوشو رفتیم خرید . بعدش مامانم گفت اینکه خوفه! http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_tender.gif برش دار دیه منم دیگه خریدمش

اینم عکس رو تخت خوابی که خریدیم (+) از رنگ سبز روشن خیلی خوشم میاد! و خیلی هم رنگ شادی هست ! قلب چون تمام دیوارامون سفیده و یه رنگ خوشرنگ لازم هست واقعا و این رنگ عالیه!

این هم لیوان (ماگ) هست که مامان و بابام بهم هدیه دادن! خیلی قشنگه! این بسته ش هست (+) و این هم خودش (+)

این نقاشی رو هم برای آشپزخونه کشیدم (+)

شوشو هم دست شویی رو دکور کرده بود (+) جیگرشو برم من!  قلب

نصف کارت های عروسی مون (+)

http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-04.gif

دیروز رفتیم خونه ی جاری م . جاتون خالی بد نبود . هنوز خیلی احساس نزدیکی نمیکنم به خانواده ی شوشو ... میدونم چرا ها...

یعنی از خونه ی مامان و بابا شوشو راه افتادیم . من و مادر شوشو و داداش بزرگه ی شوشو رفتیم . ١٢ ظهر! ماشین ش هم کولر نداشت! و هوا ١٠٠ درجه بود!‌ و ترافیک انقدر زیاد بود! http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_wacko.gif (چون یه تصادف شده بود سر یکی از Exit ها )

منم به این نوشیدنی پر از شکر پناه بردم (+)

اینم مادر شوشو برد واسه جاری م (+) نی نی کاکتوسه :دی

بعد ش که رسیدیم بالاخره، غذا خوردیم (پاستا و دلمه) و رفتیم یه باغ قشنگ و لب دریاچه 

جاتون خالی!

این عکس باغی هست که رفتیم (+)  و اینم عکس لب دریاچه ای که رفتیم (+) (+) (+)

وقتی برگشتیم ساعت ٩ شب بود و مامان و بابا شوشو گفتن که ما میاییم خونه ی شما! من م باید برمیگشتم زودی خونمون با شوشو که یکمی تمیز کاری کنم ! http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_81.gif

سر راه یه لیوان چای یاس خریدیم و وقتی اومدن واسشون ریختم . خیییییلی خوش بو هست!

شب ش فیلم Hitch رو دیدیم و کلی خندیدیم . بابای شوشو وسط فیلم خواب ش بردخنثی

خلاصه ٣ صبح خوابیدیم و صبح ساعت ١٠:٣٠ بیدار شدم و دیدم مامان شوشو داره ظرف میشوره!

رفتم تخم مرغ با پیازچه درست کردم و وسایل صبحانه رو چیدم و بعد مامان شوشو رفت اندازه ی پرده ی خونمون رو بگیره تا پرده بخریم وقتی رفتیم خونشون

خلاصه .. آماده شدیم رفتیم خونشون (سه ساعت طول کشید)خنثی

(ماشینمون بغل خونشون توی تعمیرگاه بود)

بعد که رفتیم مستقیم رستوران ایتالیایی که من خیییییییییییلی دوس دارم! مثل همیشه Italian Cold Cut گرفتم 

قبل ش رفتیم بستنی خوردیم http://www.millan.net/minimations/smileys/choclboxsmiley.gif ولی بادوم زمینی داشت! منم حساسیت دارم خفن! زودی رفتیم با شوشو CVS و این دارو رو خریدیم (+)

اومدیم خونشون . من و مامان شوشو رفتیم خرید پرده و چیزای جزءی

اینم واسه آشپزخونه گرفتم واسه مایع دست شویی (+) http://www.millan.net/minimations/smileys/aquariuss.gif

راستی تلوزیون داریم حالا! این هم بازی Wii که شوشو خرید (+) دیگه قرار شد مثل اوایل ازدواجمون جمعه شب ها بشینیم فیلم ببینیم با بستنی! هه هه

اینم یه خوشبو کننده س برای ماشین جدیدم (+) پشت آینه ی جلویی مثل گردنبند میندازمش خیلی خوشمله!!!!

الان یک صبحه فک کنم ساعت ۶ صبح راه می افتیم میریم خونه ی خودمون ایشالله

دیگه خبری نیس جز سلامتی :دی

دوست دارتون،

گلی جون ماچ

 

- فردا بگیرم بخوابم یا برم سر کار؟ هووووووم

- هنور هم اینترنت نداریم

- اینم خیلی جیگره خواهر کوچولوم برای مامانم خریده بود =) (+)

http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-04.gif

- دوشنبه شب ساعت ٩:٠٠ - ١٠:٣٠: هواسمون نبود ماشین رو فقل کردیم و همه ی کلید ها رو تو ماشین گذاشته بودیم! موبایل هم نداشتیم :| رفتیم در یکی از همسایه ها که برقشون روشن بود رو زدیم و شوشو رفت زنگ زد به یه جایی که بیان و در رو باز کنن . حالا میخوام فردا برم برای اون دخمله که گذاشت زنگ بزنیم و کمکمون کرد شیرینی یا بیسکوییت درست کنم و ببرم بهش بدم . خدا رو شکر همه چی به خوبی و خوشی گذشت :)

 

- اگه کسی من رو لینک کرده و لینک نشده بهم بگه پلیز نیشخند

 

   + × خانوم گلی × ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٢
comment نظرات ()

بیست و چهارمین بسته شکلات

یه جفت چشم سیاه و یه حلقة طلایی
یه فرشِ یاس و الماس
دلی که شد فدایی
آره من مستِ مستم
با این عهدی که بستم
پیش اون آینة چشمات
وای نپرس از من کی هستم =)

سلام!
اون گامبالو که اون بالای وبلاگم نشسته داره کیک میخوره منم
اگه گفتین امروز دو روز دیگه چه روزیه؟!! چهارم جولای! یعنی چی؟ یعنی ...

اولین سالگرد عروسی مونِ  چون قرار نیس خونه مون باشم اونروز٬ الان آپ کردم :)

وای خدای من چه زود یه سال گذشت
میگن اولین سال سخت ترین سال زندگی زناشویی هست و راس میگن
تا نری زیر یه سقف واقعا نمیدونی من چی میگم
سخت هست ولی پر هست از هیجان و لحظه های شیرین و تلخ و ترش (؟)  
اینم از سال اول ما ...

بذارین یکمی بگم از اول های زندگیمون
اولا اینجا (+) که خیلی هاش رو نوشتم

* * * * * *

امروز سالگرد سومین دیدارمونه . یادته شوشو ؟
اولین دفه  (خواستگاری) که اومدی درباره ی خودمون گفتیم و چقدر خندیدیم!
و وسط سوالات سرت رو انداختی پایین٬
با لبخند گفتی: این سوالایی که پرسیدم همه ش سوالایی بود که توی مصاحبه ها ازم میپرسیدن
من اینجوری شدم و گفتم: پس بگو چرا انقدر پیچیده بودن!
گفتی: حالا یه سوال بپرسم از خودم! چه رنگی رو دوست داری؟!
من هم دوباره بلند بلند خندیدم چون فک کردم داری شوخی میکنی
بعدش نگاهت میکنم و میبینم که منظر جوابی
گفتم: خوب هر رنگی برای یه چیز خاصی مناسبه . ولی خوب .. طلایی و مشکی رو خیلی دوس دارم
شما هم گفتی نارنجی و آبی رو دوس داری
الان ۱۱ ماه از اون روز میگذره
و من الان رنگ های زرد و آبی و سبز و صورتی (همه شون کمرنگ) رو دوست دارم!

 * * * * * *

دفه ی دوم که اومدی
بعد از اون نظر بود که توی فیس بوک بهت زدم
گفتی بعد از اون نظر فهمیدی من چقدر مهربونم و عاشقم شدی
اون شب که اومدی و اول به مامان و بابام سلام کردی
بعدش مامانم اومد پیشم گفت : وای انقدره اتو کشیده س که خدا میدونه! تو چقدر شلخته ای دختر
من مانتو مشکی پوشیدم و شلوار لی و روسری بنفش و زرد طرح دار
شما هم یه کت طوسی و لباس سفید و کروات طلایی و سفید پوشیده بودی
شما رنگی رو پوشیدی که من گفتم دوس داشتم ولی من خنگ هیچی آبی یا نارنجی نپوشیدم
دوباره گفتیم و خنیدیدم
چقدر خوش گذشت بهمون ها ...
بعدش شب ش رفتی و من دلم انقدره برات تنگ شد که خدا میدونه

 * * * * * *

نوبت عروسی شد و این چیزا
شب بعله برون هم که ازم پرسیدن "چندتا عروسی میخوای؟"
منم گفتم دوتا .. یکی مدلی که بابام میخواد و یکی مدلی که بابای شوشو میخواد
خودم اصلا هیشکاری نداشتم!
فقط میخواستم زودی عروسی تموم شه و زندگی م رو شروع کنم با شوشو (اونم همینطور)
عروسی که از طرف مامانم اینا بود رنگش طلایی بود و صورتی و یکم سبز
عروسی طرف شوشو اینا هم سبز و طلایی بود
کلی خوش گذشت ...

اولین عروسی مون رو که گرفتیم .. شهر مامان و بابام
شب ش بابام واسمون یه اتاق تو هتل گرفت (خیلی گرون در اومد) ولی کلی خوش گذشت
شب اول بود دیه ... خلاصه ....
روز بعدش هم خسته و کوفته از خواب بیدار شدیم و اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم خونه ی مامانم اینا واسه خدافسی و رفتیم ماه عسل!

و یادته واسه هفت شب متوالی بهم هدیه دادی؟ اون هفت شب اول زندگی هی میخواستم زودی شب که بهم هدیه م رو بدی =) وای چه حالی داد! ولی چه حیف شد که یکی از هدیه ها گم شد ...


 * * * * * *

امروز یه سال میگذره از اون روزی که دستم رو گذاشتی رو دستت
روی اون مبل های سفید و طرح های طلایی ش
جلوی همه نشستیم و تو گوشم میگی "وای چه خوشگل شدی گلم"
من هم هی قرمز میشم و میگم "وای! حالا تو همه عکس هام مثل گوجه فرنگی قرمزم از دست تو!"
چه روز های شیرینی بود عزیز دلم ...
چقدر خوشالم که مال هم شدیم! چقدر خوشالم که هستم

* * * * * *

دیروز شوشو ایمیل زده بود (ما که اینترنت نداریم فقط چند کلمه ش معلوم شد) که گفت گلی زود زنگ بزن باهات باید حرف بزنم . یکمی دلم شور زد . مبایلم باطری نداشت . خلاصه موبایل رو میزنم شارژ و میگه که :
قرار بود بریم واسه سالگردمون یه جایی که من هتل هم reserve کرده بودم
ولی الان بابام زنگ زد گفتن دارن میرن یه جایی که ما هم میتونیم باهاشون بریم
البته اگه میخوای!
اونجا میشه رفت و از اونجا بریم کانادا یه سر و شب رو اونجا بمونیم
نظرت چیه؟!!
از ته دلم میخواستم که فقط این دو روز رو با هم باشیم و هیشکی دیگه نباشه  ولی چجور به شوشو میگفتم؟
خلاصه .. گفتم که ببین ما که تقریبا هر هفته میریم مامان و بابات رو میبینیم ..
بیا این هفته فقط دوتایی باشیم .. عیبی نداره؟
اونم گفت نه! چرا بد باشه؟!
پس میریم یه ایالت دیگه و یکی دو شب هم هتل هستیم و میریم ایشالله خوش گذرونی  :)
خیالم راحت شد ...
خیلی مامان و بابا خوبی داره ها .. ولی مگه میشه ما یه بار با هم چهارتایی بریم بیرون و به لباس های من گیر ندن؟  همه ش میگن: لباس بهتر نداری؟! . خوب آدم ناراحت میشه دیه . نه؟!
بیخیـــــــــــــــــــــــــــــــــال . در کل خیلی آدم های مهربونی هستن :)

 * * * * * *

کلی حرف دارما! این پست هم هی داره طولانی تر و طولانی تر میشه
این ماه حســــــــــــابی کار کردم و هرچی که پول در آوردم رو میخوام واسه شوشو خرج کنم و واسه خانواده م که دارم یه هفته دیگه میرم ببینمشون . الهی فداشون!
حالا از سفر این سالگردمون هم عکس میذارم کلّی

 * * * * * *

مشکوک میشم ...
نفری که داره بغلم راه میره خیلی یه جوریه :|
یکم سرعتم رو کم کردم
اونم سرعت ش رو کم کرد
دلم ریخت!
وایستادم مبایل خاموشم رو از کیفم در بیارم و "مثلا دارم با تلفن حرف میزنم"
اونم ایستاد
یه شلوار مشکی مردونه پاش بود و از گوشه ی چشمم میدیدم که لباسش نارنجی هست
من اصلا به آدم های اطرافم توجه نمیکنم ... حتی نگاه هم نمیکنم :|
موبایلم پیدا نمیشد...
شروع کرد به خندیدن
چه خنده ی آشنایی داره این!  نگاهش کردم .. شوشو بود!

این دومین باری بود که اینجوری من رو گذاشته سر کار
پریدم وسط خیابود بغلش کردم و بوسش کردم
من: حال میکنی من رو اذیت میکنی٬ نه؟!
شوشو:
من: (در حال خندیدن به خودم)
شوشو: کجا داری میری؟
من: دانشگاه دیه (ولی داشتم میرفتم یه چیزی براش بخرم بعدش برم دانشگاه)
شوشو: خوب بیا من میرسونمت
من: واقعا؟!!
شوشو: آره خانم گامبالو! تمام پیتزاها رو خوردی؟!
من: نــــــــــه! پیداش نکردی؟
شوشو: والا جعبه هاش هم نبود . چطور دوتا پیتزای به اون گنده گی رو خوردی یه ساعته؟
من: بابا گذاشتمش توی کارتون های روی میز .. از دست آقا موشه (البته دیگه هیچ خبری نیس ازش این یکی٬ دو هفته٬ خدا رو شکر!)

من رو رسوند و خودش رفت دانشگاه سر کار
بیچاره مجبور شد نیم ساعت دنبال پارکینگ بگرده 
مرسی شوشو عزیزم که رسوندیم! جیگر من بیـــدی تو

 * * * * * *

طوفان اومد دو هفته ی پیش ...
یه طوفان وحشتناک! تمام درخت ها ریخته بودن وسط خیابون
و نصف خیابون های شهر کوچیکمون بسته شده بودن ...
تونستم دوتا عکس بگیرم تو اون هاگیرو واگیر (+) (+)
وقتی طوفان شروع شد من که در حال آرایش و عکس گرفتن از خودم بودم و شوشو سر کار بود
خدا رو شکر هیچی مون نشد ها خواهر!
ما که پناه بردیم به یکی از خونه ی دوستای شوشو چون اونجا برق بود
شب رو اونجا خوابیدیم ... من که بیدار موندم و زندگی نامه ی زن "تولستوی" رو خوندم =) چه الّاف!
و روز بعدش شوشو کارش تعطیل شده بود چونکه هنوز برق نبود
ما هم رفتیم خونه ی مامان و باباش ... اونجا هم کلّی عکس گرفتم از باغچه شون و اطراف خونشون از سر بی کاری :|
(+) (+) (+) (+) (+)

 * * * * * *

دیشب رفتیم خرید واسه شوشو ... امروز هم قرار هست دوباره برم ... میخوام یه چیز خوب بخرم
البته تو فرهنگ اینجا اینکه باید اولین سالگرد یه چیزی بدی به همسرت که ورق باشه یا چوب
مثلا شعر یا بلیط .. از این چیزا .. واسه همین باید یه شعر یا نامه هم براش بنویسم
دیشب این تابلو رو هم خریدم (+) فک کنم بزنمش تو اتاق خوابمون :دی

الان دارم غذا درست میکنم .. از این غذاهای آخر هفته س
غذاهای آخر هفته یعنی اینکه هرچی تو یخچال هست رو قاطی میکنی یه چیزی در میاد دیه
شوشو همیشه فکر میکرد یه زن اینجوری گیرش میاد (+) خدا نکنه اینجا به خاطر این عکس فیـ ـلـ تـ ـ ر شه یوهو  خیلی ناراحت میشم! خودم کشیدمش 
ولی من برعکس این نقاشی .. ریزه میزه و همیشه خندون =))
الا فدا اینا بشم (+) مداد رنگی های شوشو هستن !!

اینا رو دیشب درست کردم (+) جاتون خالی :دی
خوب دیگه ...
من برم کم کم . الان دیگه شوشو میاد خونه از سر کار
دلم خیلی براش تنگ شده
فقط میخوام بپّرم تو بغلش و لپّش رو رژ لبی کنم  هاهاهاها

فداتون بشم٬
گلی جون

 

- بابام قرار شد بهمون ماشین بده . مرسی =)

- اینترنت نداشتن خودش عذابه! فک کنم جهنم اینجوری باشه .. یعنی به همه لپ تاپ میدن ولی اینترنت نداره هیشکدوم . اونوقت همه باید بشینن هی دنبال سیگنال اینترنت باشن  باور کن این از آتیش سوزان هم عذاب آور تره :|

- بابام در اومد تا این نوشته رو نوشتم و عکس ها رو آپ کردم! فردا به همتون سر میزنم :*

   + × خانوم گلی × ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()