ღ زندگی شکلاتی ما ღ

تو زندگی فقط دوتا چیز احتیاج داری . یکی عشق ه و دیگری شکلات :دی

بیست و هشتمین بسته شکلات

همسفر زندگی م،

دوستت دارم مهربونم !

دلم انقدر برات تنگ شده ..

هی سعی میکنم به یاد روزهای نه خیلی شیرینمون بیفتم ..

ولی همه شون با بوسه و عشق تموم میشد. یادته؟ http://pic4ever.com/images/Vishenka_03.gif

همه ش میومدی بغلم میکردی بعد از بچه بازی هام .. نازم میکردی .. میبخشیدیم ..

چقدر سخته دوری از تو!

انگار قلبم رو کندن و ازم دور کردن ..

اینجا کنار مامان و بابا و خواهرها و داداشی خوش میگذره ها ...

ولی تو همیشه جات خالی ست تو قلبم :)

به امید دیدار هر چه زودترت و در آغوش گرفتنت

 

دوستدارت،

گلی جون

 

 

- موهام رو مشکی کردم! مشکی مشکی! چقدر احساس میکنم دوباره خودم شدم :) چه حس مطلوبی 

- رفتیم خرید با مامان و آبجی کوچولوها . کلی خوش گذشت! امیدوارم از بنفش خوشت بیاد شوشو جون :)

- تقدیم به عشقم:

سـلطان قلـبم تـو هـسـتی تـو هـسـتـی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی

اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بـر یـار دیـگر نـبـنـدم دلـم را
سـرشــارم از آرزو و تـمـنـا ای یار زیبا

 

   + × خانوم گلی × ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳۱
comment نظرات ()

بیست و هفتمین بسته شکلات

سلام دوستای گلم! خوش اومدین به خونه ی جدید من و شوشو جونم نیشخند

تمام نوشته و نظرات رو اینجا منتقل کردم . کار سختی بود ها ولی واقعا از دوباره خوندن نظرات لذت بردم !

هر کی میخواد بگه که لینک کنیم! خوشال میشم قلب فداتون

 

- تا ١٠ روز دیگه شوشو رو میبینم . . الان از هم دوریم . من خونه ی مامان و بابام هستم  . کلی دلم براش تنگ شده ناراحت دلم میگیره .

روزی که از پیشم رفتی شوشو جونم، دلم گرفت . در رو قفل کردم و تختی که روش خوابیده بودی رو بو میکردم .. بوی عطر تو رو میداد . اشک تو چشام جمع شد . بد جوری بهت عادت کردم ...

دلم برات پر پر میزنه .. برای خنده های شیرینت، بوسه های مهربونت، و آغوش گرم و بازت دل شکسته

دلم فقط تو رو میخواد بغل جیگمل منی تو!

 

به امید روزای قشنگ زندگی

   + × خانوم گلی × ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

بیست و ششمین بسته شکلات

دارم میرم مسافرت
حدود سه هفته نیستم فکر کنم

دلم کلی تنگ میشه واستون . حلالم کنید


دوست دارتون٬ گلی جون

   + × خانوم گلی × ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٩
comment نظرات ()

بیستمین و پنجمین بسته شکلات

ســـــــلام دوس جونای گلم !  
وای چقدر خوبه شما ها رو داشتن ها :دی
چقدر دلم هوس کرده بود اینجا بنویسم
یه پست طولانیه دیگه


اگه رو زندگی من آپدِیت باشین میدونین که من و شوشو رفتیم این آخر هفته یه مسافرت کوشولووو
جاتون خـــالی خوب بود!
این هتل موندیم (+) اینم یه سنجاب کوشولوووو (+


روز قبل ش اصلا حالم خوب نبود . نمیدونم چرا٬ ولی یه جوری بودم
لباسی که خریده بودم (تو یکی از پست ها عکسش رو گذاشتم) رو زودی برداشتم با وسایل دیگه م و راه افتادیم
تا یه ساعت راه که رفتیم گفتم : شوشـــو! یادم رفت memory card دوربین رو بیارم!
عکس ها که سیو نمیشه توش اینجوری
بعد چرخیدیم به طرف خونه ... یه دقه که رفتیم گفتم: خوب بریم اونجا یه دوربین دیگه بخریم
شوشو هم گفت باشه ... و دوباره برگشتیم جاده به طرف خونه ی مامان و بابای شوشو
ما دو بار هی اینوری رفتیم و اونوری رفتیم٬ مثل دیوونه ها

رسیدیم خونه ی مامان بابای شوشو روز قبل از سالگرد عروسی مون 
با هم رفتیم یه رستوران ایتالیایی و اونجا جام جهانی رو داشتیم میدیدیم
من مثل همیشه ساندویچ سرد کالباس گرفتم با نوشابه ی مشکی
و شوشو هم همبرگر

بعد راه افتادیم به طرف ایالتی که ما میخواستیم بریم خوش گذرونی روز چهارم ش (روز بعدش)
رفتیم همون اول هتل مون و وسایل ها رو گذاشتیم تو اتاق
مامان و بابای شوشو پایین منتظر بودن
بعــــــــــــــد رفتیم با هم یه باغ وحش
ولی مگه حیوونی بود؟! همه اونوقت بعد از ظهر رفته بودن تو خونه هاشون لالا!
فقط یه فیل دیدیم که داشت شن بازی میکرد
کلّی هم هوا گرم بود
من هم کفش هام خیــــلی اذیتم میکردن
واسه همین بیچاره شوشو باید عقب عقب با من راه میرفت (پاهام همه ش قرمز شده بود!)

بعد هم رفتیم یه سر هتل دوباره تا من کفش هام رو عوض کنم
یه جفت جوراب شوشو رو هم کِش رفتم
بعد رفتیم یه بستنی خوری
یعنی یکی که ازش بستنی خرید و در آخر ازش پرسید "بستنی چطور بود؟"
یارو گفت "بد نبود"
گفت: "بد نبـــــــــــــــود؟ یعنی چی؟" چندتا فحش هم بار طرف کرد
من که یه cupcake وانیل و انبه گرفتم و بقیه بستنی گرفتن
بعدش دیگه مامان و بابا ش باید برمیگشتن ایالت خودشون ولی گفتن "اگه میخوایین فردا بگین که با هم باشیم دوباره" ولی چون سالگردمون بود چهارم٬ دوست داشتم فقط من و شوشو با هم باشیم .

رفتیم خونه و من یه ساعت خوابیدم و بعدش رفتم حمام
نشستیم فیلم Cop Out و School of Rock رو دیدیم
شب ش هم همه ش حرف زدیم . کلّی خوش گذشت ! بعد هم گرسنم شد طبق معمول و شوشو پیتزا سفارش داد
خوابیدیم تا ساعت ۱۱ صبح!

باید ۱۲ اونجا رو تحویل میدادیم
آماده شدیم و رفتیم ساکمون رو دادیم هتل گفتیم تا چند ساعت دیگه میاییم برش میداریم
رفتیم یه رستوران پیتزایی (+) خیـــــــــلی با صفا بود
اینم پیتزا نهار/صبحانه مون (+) ایتالیایی بود طرف .. یه لحجه ی باحالی داش! من که هیچی نمیفهمیدم چی چی میگفت اصلا
اینم یه عکس از بالکن که فقط ما رو برد اونجا (+)
یه سوپ طالبی سرد گرفتیم (+) جاتون خالی

ماشین هم که نداشتیم باید با مترو میرفتیم اینور اونور
بعد از سه سال دوباره سوار مترو شده بودم ...
این چرا قرمز ها (+) که روز زمین هست هر وقت که چشمک میزد یعنی اینکه قطار نزدیکه
شوشو هم هی میخواس بره اون نزدیکا وایسته چون یه باد شدیدی میوزد از سرعت قطار
خلاصه .. رفتیم این شهر کوچیک چینی (+)
منم اینا رو خریدم (+)
کل روز هم رفتیم این موزه های جالب و هی بستنی میخریدیم تو راه و ...
موزه ی گل بسته بود و ضد حال خوردیم
یعنی از ساعت ۱۲ شهر تا ۶ و نیم ما همه ش راه رفتیم ها !

یه موزه رفتیم که این سقف ش بود (+) خیلی خوشمل بود
ولی به موزه ی قبلی ش نمیرسید
یه کنسرت هم اونجا بود (+) نیرو دریایی بود فک کنم

رفتیم یه موزه که آدم هاش از شمع درست شده بودن! من خیلی میخواستم باهاشون عکس بندازم ولی انقدر واقعی بودن که ۳۰ سانتی متری ترس برم میداشت و نمیرفتم سمتشون :| خیلی پشیمونم!
(+) این یکی شونه و این (+)
اینم شوشو نترس من که (+) با یکی شون عکس گرفته ... خیلی واقعی بود طرف  انگار نه انگار که از شمع درست شده بود والا

اینم یه موزه ی دیگه بود که همه ش عکس بود و من عـــــــــــــاشق عکس های قدیمی هستم
نقاشی هاش از ۱۸۰۰ هست!
(+) این آقا خپله س
(+) این آقا موش خرماس
(+) این زنه هم خودش رو از همه خوشگلتر میدیده  اینم شوهرشه (+)
خلاصه روز خوبی بود :دی


بعد مامان و بابا شوشو اومدن دنبالمون
شب ش رفتیم آتیش بازی رو دیدیم (+) (+)
و وقتی رفتیم خونشون بحث طلاق و ازدواج اطرافیان شد
و تصمیم گرفتیم که صبح با شوشو بریم خونمون

در راه برگشت به خونمون جزغاله شدیم
آخه کولر ماشینمون خراب شده !
اونم ساعت ۱۲ ظهر که هوا ۱۰۰ درجه ی فارانهایت بود
بستنی خریدیم تو راه با آب سرد .. کمک کرد
رسیدیم خونه و من به کلاسم نرسیدم و شوشو هم نرفت سر کار
گرفتیم حســــــــــــــــــــابی خوابیدیم تا روز بعد !

خوش گذشت .. نه استرسی بود٬ نه درس٬ نه کار٬ نه ناراحتی ... فقط من و شوشو بودیم دست تو دست هم . خدای مهربون شکرت . ما رو همیشه خوشبخت نگه دار . آمین

- این غذاها رو هم تازگی درست کردم (+) (+)

- کلاســـــــــــــــــم تموم شد!  یعنی بنده واقعا دیگه این مدرک فوق دیپلم رو میگیرم =) چقدر طول کشید ها! داستانی داره خودش ...

- داریم امروز میریم خونه ی جدیدمون :دی و روز بعدش هم میریم پیش مامان و بابام!!! کلّی ذوق زده م . خدایا به امید تو .

 - دیشب با شوشو رفتیم چای فروشی . چای یاس گرفتم . خیلی چسبید .

 - الان که دارم این رو آپ میکنم ساعت ۲:۱۵ صبحه و من باید ۵ صبح راه بیفتم یه طرف دانشگاه جدید چون ۷ اونجا برنامه ست .. مطنم همه ش چُرت میزنم اونجا فردا  (مکان فعلی: آزمایشگاه دانشگاه شوشو)

 

قوربونتووووووون برممم
و مرسی که تبریک گفتین واسه پست قبلی

   + × خانوم گلی × ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸
comment نظرات ()

بیست و چهارمین بسته شکلات

یه جفت چشم سیاه و یه حلقة طلایی
یه فرشِ یاس و الماس
دلی که شد فدایی
آره من مستِ مستم
با این عهدی که بستم
پیش اون آینة چشمات
وای نپرس از من کی هستم =)

سلام!
اون گامبالو که اون بالای وبلاگم نشسته داره کیک میخوره منم
اگه گفتین امروز دو روز دیگه چه روزیه؟!! چهارم جولای! یعنی چی؟ یعنی ...

اولین سالگرد عروسی مونِ  چون قرار نیس خونه مون باشم اونروز٬ الان آپ کردم :)

وای خدای من چه زود یه سال گذشت
میگن اولین سال سخت ترین سال زندگی زناشویی هست و راس میگن
تا نری زیر یه سقف واقعا نمیدونی من چی میگم
سخت هست ولی پر هست از هیجان و لحظه های شیرین و تلخ و ترش (؟)  
اینم از سال اول ما ...

بذارین یکمی بگم از اول های زندگیمون
اولا اینجا (+) که خیلی هاش رو نوشتم

* * * * * *

امروز سالگرد سومین دیدارمونه . یادته شوشو ؟
اولین دفه  (خواستگاری) که اومدی درباره ی خودمون گفتیم و چقدر خندیدیم!
و وسط سوالات سرت رو انداختی پایین٬
با لبخند گفتی: این سوالایی که پرسیدم همه ش سوالایی بود که توی مصاحبه ها ازم میپرسیدن
من اینجوری شدم و گفتم: پس بگو چرا انقدر پیچیده بودن!
گفتی: حالا یه سوال بپرسم از خودم! چه رنگی رو دوست داری؟!
من هم دوباره بلند بلند خندیدم چون فک کردم داری شوخی میکنی
بعدش نگاهت میکنم و میبینم که منظر جوابی
گفتم: خوب هر رنگی برای یه چیز خاصی مناسبه . ولی خوب .. طلایی و مشکی رو خیلی دوس دارم
شما هم گفتی نارنجی و آبی رو دوس داری
الان ۱۱ ماه از اون روز میگذره
و من الان رنگ های زرد و آبی و سبز و صورتی (همه شون کمرنگ) رو دوست دارم!

 * * * * * *

دفه ی دوم که اومدی
بعد از اون نظر بود که توی فیس بوک بهت زدم
گفتی بعد از اون نظر فهمیدی من چقدر مهربونم و عاشقم شدی
اون شب که اومدی و اول به مامان و بابام سلام کردی
بعدش مامانم اومد پیشم گفت : وای انقدره اتو کشیده س که خدا میدونه! تو چقدر شلخته ای دختر
من مانتو مشکی پوشیدم و شلوار لی و روسری بنفش و زرد طرح دار
شما هم یه کت طوسی و لباس سفید و کروات طلایی و سفید پوشیده بودی
شما رنگی رو پوشیدی که من گفتم دوس داشتم ولی من خنگ هیچی آبی یا نارنجی نپوشیدم
دوباره گفتیم و خنیدیدم
چقدر خوش گذشت بهمون ها ...
بعدش شب ش رفتی و من دلم انقدره برات تنگ شد که خدا میدونه

 * * * * * *

نوبت عروسی شد و این چیزا
شب بعله برون هم که ازم پرسیدن "چندتا عروسی میخوای؟"
منم گفتم دوتا .. یکی مدلی که بابام میخواد و یکی مدلی که بابای شوشو میخواد
خودم اصلا هیشکاری نداشتم!
فقط میخواستم زودی عروسی تموم شه و زندگی م رو شروع کنم با شوشو (اونم همینطور)
عروسی که از طرف مامانم اینا بود رنگش طلایی بود و صورتی و یکم سبز
عروسی طرف شوشو اینا هم سبز و طلایی بود
کلی خوش گذشت ...

اولین عروسی مون رو که گرفتیم .. شهر مامان و بابام
شب ش بابام واسمون یه اتاق تو هتل گرفت (خیلی گرون در اومد) ولی کلی خوش گذشت
شب اول بود دیه ... خلاصه ....
روز بعدش هم خسته و کوفته از خواب بیدار شدیم و اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم خونه ی مامانم اینا واسه خدافسی و رفتیم ماه عسل!

و یادته واسه هفت شب متوالی بهم هدیه دادی؟ اون هفت شب اول زندگی هی میخواستم زودی شب که بهم هدیه م رو بدی =) وای چه حالی داد! ولی چه حیف شد که یکی از هدیه ها گم شد ...


 * * * * * *

امروز یه سال میگذره از اون روزی که دستم رو گذاشتی رو دستت
روی اون مبل های سفید و طرح های طلایی ش
جلوی همه نشستیم و تو گوشم میگی "وای چه خوشگل شدی گلم"
من هم هی قرمز میشم و میگم "وای! حالا تو همه عکس هام مثل گوجه فرنگی قرمزم از دست تو!"
چه روز های شیرینی بود عزیز دلم ...
چقدر خوشالم که مال هم شدیم! چقدر خوشالم که هستم

* * * * * *

دیروز شوشو ایمیل زده بود (ما که اینترنت نداریم فقط چند کلمه ش معلوم شد) که گفت گلی زود زنگ بزن باهات باید حرف بزنم . یکمی دلم شور زد . مبایلم باطری نداشت . خلاصه موبایل رو میزنم شارژ و میگه که :
قرار بود بریم واسه سالگردمون یه جایی که من هتل هم reserve کرده بودم
ولی الان بابام زنگ زد گفتن دارن میرن یه جایی که ما هم میتونیم باهاشون بریم
البته اگه میخوای!
اونجا میشه رفت و از اونجا بریم کانادا یه سر و شب رو اونجا بمونیم
نظرت چیه؟!!
از ته دلم میخواستم که فقط این دو روز رو با هم باشیم و هیشکی دیگه نباشه  ولی چجور به شوشو میگفتم؟
خلاصه .. گفتم که ببین ما که تقریبا هر هفته میریم مامان و بابات رو میبینیم ..
بیا این هفته فقط دوتایی باشیم .. عیبی نداره؟
اونم گفت نه! چرا بد باشه؟!
پس میریم یه ایالت دیگه و یکی دو شب هم هتل هستیم و میریم ایشالله خوش گذرونی  :)
خیالم راحت شد ...
خیلی مامان و بابا خوبی داره ها .. ولی مگه میشه ما یه بار با هم چهارتایی بریم بیرون و به لباس های من گیر ندن؟  همه ش میگن: لباس بهتر نداری؟! . خوب آدم ناراحت میشه دیه . نه؟!
بیخیـــــــــــــــــــــــــــــــــال . در کل خیلی آدم های مهربونی هستن :)

 * * * * * *

کلی حرف دارما! این پست هم هی داره طولانی تر و طولانی تر میشه
این ماه حســــــــــــابی کار کردم و هرچی که پول در آوردم رو میخوام واسه شوشو خرج کنم و واسه خانواده م که دارم یه هفته دیگه میرم ببینمشون . الهی فداشون!
حالا از سفر این سالگردمون هم عکس میذارم کلّی

 * * * * * *

مشکوک میشم ...
نفری که داره بغلم راه میره خیلی یه جوریه :|
یکم سرعتم رو کم کردم
اونم سرعت ش رو کم کرد
دلم ریخت!
وایستادم مبایل خاموشم رو از کیفم در بیارم و "مثلا دارم با تلفن حرف میزنم"
اونم ایستاد
یه شلوار مشکی مردونه پاش بود و از گوشه ی چشمم میدیدم که لباسش نارنجی هست
من اصلا به آدم های اطرافم توجه نمیکنم ... حتی نگاه هم نمیکنم :|
موبایلم پیدا نمیشد...
شروع کرد به خندیدن
چه خنده ی آشنایی داره این!  نگاهش کردم .. شوشو بود!

این دومین باری بود که اینجوری من رو گذاشته سر کار
پریدم وسط خیابود بغلش کردم و بوسش کردم
من: حال میکنی من رو اذیت میکنی٬ نه؟!
شوشو:
من: (در حال خندیدن به خودم)
شوشو: کجا داری میری؟
من: دانشگاه دیه (ولی داشتم میرفتم یه چیزی براش بخرم بعدش برم دانشگاه)
شوشو: خوب بیا من میرسونمت
من: واقعا؟!!
شوشو: آره خانم گامبالو! تمام پیتزاها رو خوردی؟!
من: نــــــــــه! پیداش نکردی؟
شوشو: والا جعبه هاش هم نبود . چطور دوتا پیتزای به اون گنده گی رو خوردی یه ساعته؟
من: بابا گذاشتمش توی کارتون های روی میز .. از دست آقا موشه (البته دیگه هیچ خبری نیس ازش این یکی٬ دو هفته٬ خدا رو شکر!)

من رو رسوند و خودش رفت دانشگاه سر کار
بیچاره مجبور شد نیم ساعت دنبال پارکینگ بگرده 
مرسی شوشو عزیزم که رسوندیم! جیگر من بیـــدی تو

 * * * * * *

طوفان اومد دو هفته ی پیش ...
یه طوفان وحشتناک! تمام درخت ها ریخته بودن وسط خیابون
و نصف خیابون های شهر کوچیکمون بسته شده بودن ...
تونستم دوتا عکس بگیرم تو اون هاگیرو واگیر (+) (+)
وقتی طوفان شروع شد من که در حال آرایش و عکس گرفتن از خودم بودم و شوشو سر کار بود
خدا رو شکر هیچی مون نشد ها خواهر!
ما که پناه بردیم به یکی از خونه ی دوستای شوشو چون اونجا برق بود
شب رو اونجا خوابیدیم ... من که بیدار موندم و زندگی نامه ی زن "تولستوی" رو خوندم =) چه الّاف!
و روز بعدش شوشو کارش تعطیل شده بود چونکه هنوز برق نبود
ما هم رفتیم خونه ی مامان و باباش ... اونجا هم کلّی عکس گرفتم از باغچه شون و اطراف خونشون از سر بی کاری :|
(+) (+) (+) (+) (+)

 * * * * * *

دیشب رفتیم خرید واسه شوشو ... امروز هم قرار هست دوباره برم ... میخوام یه چیز خوب بخرم
البته تو فرهنگ اینجا اینکه باید اولین سالگرد یه چیزی بدی به همسرت که ورق باشه یا چوب
مثلا شعر یا بلیط .. از این چیزا .. واسه همین باید یه شعر یا نامه هم براش بنویسم
دیشب این تابلو رو هم خریدم (+) فک کنم بزنمش تو اتاق خوابمون :دی

الان دارم غذا درست میکنم .. از این غذاهای آخر هفته س
غذاهای آخر هفته یعنی اینکه هرچی تو یخچال هست رو قاطی میکنی یه چیزی در میاد دیه
شوشو همیشه فکر میکرد یه زن اینجوری گیرش میاد (+) خدا نکنه اینجا به خاطر این عکس فیـ ـلـ تـ ـ ر شه یوهو  خیلی ناراحت میشم! خودم کشیدمش 
ولی من برعکس این نقاشی .. ریزه میزه و همیشه خندون =))
الا فدا اینا بشم (+) مداد رنگی های شوشو هستن !!

اینا رو دیشب درست کردم (+) جاتون خالی :دی
خوب دیگه ...
من برم کم کم . الان دیگه شوشو میاد خونه از سر کار
دلم خیلی براش تنگ شده
فقط میخوام بپّرم تو بغلش و لپّش رو رژ لبی کنم  هاهاهاها

فداتون بشم٬
گلی جون

 

- بابام قرار شد بهمون ماشین بده . مرسی =)

- اینترنت نداشتن خودش عذابه! فک کنم جهنم اینجوری باشه .. یعنی به همه لپ تاپ میدن ولی اینترنت نداره هیشکدوم . اونوقت همه باید بشینن هی دنبال سیگنال اینترنت باشن  باور کن این از آتیش سوزان هم عذاب آور تره :|

- بابام در اومد تا این نوشته رو نوشتم و عکس ها رو آپ کردم! فردا به همتون سر میزنم :*

   + × خانوم گلی × ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()

بیست و سومین بسته شکلات

کی گفته من از موش میترسم؟
خو وقتی از جلو پام رد شد یه جیغی کشیدم ..
اون قضیه ش جداس
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش اومده بود خونمون!

(راستش نمیخواستم به کسی سر بزنم چون این مطلب اصلا قشنگ نیس! همینکه بگی موش اومده خونمون دیه .. )
از بس این آپارتمان مون آشغاله!
فقط اینجا رو گرفتیم چونکه نزدیک دانشگاه شوشو هست
وگرنه انگار پولی که بهشون میدیم هر ماه رو میریزیم تو جوب :|
خلاصه ...
من هم کم نیاوردم از آقا موشه
رفتم تمام وسایل آشپزخونه و اینا رو جمع کردم ریختم تو کارتون (+)
و دیدم برای چی اومده خونمون!
برای یه بسته آرد و رامن (+)
بگم خدا چه کارش نکنه! حالا فردا هم قرار هست از یه جایی بیان و خونمون رو چک کنن
تا ببینن اصلا اومده یا همه ش هزیون بوده .. و اگه واقعا اومده٬ چطوری اومده!
من که تمام آشپزخونه رو تی کشیدم و دستمال کشیدم و خالیِ خالی شده
این ۲ هفته هم که باید اینجا رو تحمل کنم٬
همه ش میخوام از بیرون غذا بخرم
اصلا نمیخوام دیگه اینجا غذا درست کنم
خیلی از این آپارتمان بدم میاد!
آپارتمان دیگه مون (که ایشالله میریم توش تا دو٬ سه هفته دیگه)
خیـــــــــــــــــلی بهتره! (+)
دو اتاق داره و یه حال بزرگ و آشپزخونه و این چیزا ...

خیلی ذوق زده م که برم اونجا رو قشنگ و شیک دکور کنم


چند شب پیش شوشو غذا درست کرد
ماهی Salmon (+)
ببخشین من هی عکس غذا میذارم!

دیشب هم رفتیم سینما فیلم Toy Story 3 رو سه بُعدی دیدیم
کلی خوش گذشت ! جاتون خالی
اینم بلیط هاش (+)

خبر خاص دیگه ای نیست دیگه ...
این هفته هم میریم خونه ی مادر و پدر شوشو چون روز پدره
بابای خودم که یه ایالت دیگه س و نمیشه رفت سر زد بهشون
ولی خوب یه هدیه دارم میخرم آنلاین براشون و میفرستم تا برسه اونروز

 

- همه چی خوبه

- شکلات میخوام و یه کیک انبه ای خامه ای!

- دلم هیجان میخواد ... 

اینم کیک بستنی که شوشو خرید خیلی وقت پیش چون تو یکی از دانشگاهایی که ثبت نام کردم قبول نشدم .. (+)  روش هم نوشته "ببخشین قبول نشدی :( "  ولی از دانشگاهی که سال دیگه قبول شدم خیلی راضی ام

- مازیار فلاحی (+)

- شوشو گفت میخواد اینجا رو آپ کنه! الهـــــــی!

بعد نوشت ها :

- این پروژه ی شیمی خیلی بد میگذره! اونهمه کار کردم (چهار ساعت) توی آزمایشگاهی که ۵۰ فرانهایت هست! یعنی یخچاله  حالا هم دیدم اونهمه کار همه ش رفت هوا! یعنی نباید میذاشتم رو ورق که خشک بشه پروتئین ها..همه ش جذب شد توی ورق ها و هیچی نموند!
چقدر ناراحتم!

- (۵شنبه) طوفان اومد شدید! تمام درخت ها افتاده بودن وسط خیابون . وحشتناک بود :|

 -(شنبه) خونه ی مامان و بابا ی شوشو هستم .. یکمی خسته کننده س .. خیلی تعارفی هستن! درست برعکس من! نمیدونم چکار کنم . کلّی دلم گرفته ...

- (۱شنبه) یه دعوای حسابی کردیم :| زندگی الان مزه ی شکلات تلخ میده .

- (۱شنبه شب ) همه چی به خوبی و خوشی گذشت و شب قبل از خواب:
من: دوستم داری?
شوشو: آره! حتی وقتی دعوا میکنیم بازم دوستت دارم
(لبخند)
خدا رو شکر !

http://dl4.glitter-graphics.net/pub/1390/1390394gdqb0c1s9j.gif

   + × خانوم گلی × ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢
comment نظرات ()

بیست و دومین بسته شکلات


I have nothing to write about
I just want to say I'm sorry Shushu...
Last night you drove 3 and half hours just because of me
and I started that stupid fight for nothing
I'm so mad at myself..I cried so much .. how dare I upset you?
I feel like the meanest wife EVER
I feel like I don't even deserve you! so...
I'm really really sorry & i hope you find it in your heart to forgive me

Love,
GoLi

   + × خانوم گلی × ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢
comment نظرات ()